محل تبلیغ شما

سفرنامه ماسال



امسال عید که اهداف سال ۹۷ رو برای خودمون برنامه ریزی می کردیم تصمیم گرفتیم در کنار سفرهای خارجی،  سفرهای داخلی بیشتری بریم و قطعا ایران زیبا خیلی جا برای دیدن داره که تا آخر عمر جاهای کشف نشده زیبا غافلگیرمون کنه. در این راستا این چند ماه شهر بندرعباس و زاهدان رو که قبلا ندیده بودم سفر کردیم و خوشحالم که با دیدن این دو شهر ذهنیت واقع گرایانه تری نسبت بهشون پیدا کردم… بندرعباس خیلی مدرن تر و بهتر از اونی بود که فکر می کردم

برای تعطیلات عید فطر تصمیم گرفتیم به سفری طبیعت گردی  داخل ایران بریم. بعد از گزینه های مختلفی که رو میز داشتیم به تور دو و نیم روزه اولسبلانگاه گیلان برخوردیم و علی رغم اینکه بارها گیلان رفته بودم به دلیل مشکلاتی که توی تاریخ تور های دیگر بود و من باید ۲۶ خرداد که تعطیلی بود برمیگشتم جنوب کشور و می رفتم سر کار، تنها همین تور ماسال و اولسبلانگاه بود که به تاریخ ما جور درمیومد.

من بارها به گیلان سفر کردم و هر دفعه یه تیکه از زیباییش رو کشف می کنم و تصاویری که من در این سفر دیدم یکی از بینظیرترین ها بود .. این بود که وسوسه شدم سفرنامه ای هر چند کوتاه بنویسم و این مکان زیبا رو به آدمهایی مثل خودم که فقط اسم اولسبلانگاه رو شنیده اند و یا حتی نشنیده اند و هنوز موفق به دیدنش نشدند معرفی کنم ، این روز ها هم که با گران شدن دلار و تورها شاید امکان کمتری برای سفر برون مرزی فراهم باشد.

بلیط ها رو خریدیم هر نفر ۲۰۰ تومن و قرار شد ساعت یک شب چهارشنبه ۲۴-۰۳-۱۳۹۷ (بامداد پنج شنبه) میدان آرژانتین باشیم و همه همسفرها جمع شدند و با اتوبوس ۴۴ نفره که تکمیل هم بود راه افتادیم. با تصور اینکه تو اتوبوس می خوابیم و صبح گیلان خواهیم بود داشتم خودمو برا خواب آماده می کردم که دیدم فضا اصلا فضای خواب نیست و خیلی پرشور و شاد دو سه ساعتی را با هنرنمایی همسفران پر انرژی طی مسیر کردیم و گفتیم و خندیدیم و بازی های گروهی انجام دادیم . دیگه کم کم انرژی همه ته کشید و دو سه ساعتی خوابیدیم .. صبح که بیدار شدم گیلان بودیم و تو یک رستوران زیبا برای صبحانه تو فضای باز توقف داشتیم و صبحانه هم سلف سرویس بود برای مسافران تور.

بعد از صرف صبحانه فرصتی پیش اومد که در روشنایی روز نگاهی به همسفرها انداختم و دیدم از همه رده سنی تو تور هست… خانمهایی که به نظر مادربزرگ میومدند و گروهی با هم آمده بودند… نوجوان های همراه با خانواده و بدون همراهی خانواده ، جوان ها که به نظر دانشجو میومدند و زوج ها ی جوان … و البته آدمهای تنهایی که آمده بودند تنهاییشون رو با این تور و در دامان طبیعت فراموش کنند و تا پایان سفر دوستای جدید پیدا کردند.

  • جنگل و ساحل گیسوم

بعد از طی مسیر جنگلی زیبا به ساحل گیسوم رسیدیم .

هوا به غایت فرح بخش و آفتابی بود .. بعد از کمی قدم زدن تو آب، نشستم یه گوشه و آدمها و دریا رو نگاه کردم خیلی ها کنار ساحل قدم میزدند.. یه عده اسب سواری می کردند.. یه عده شنا… یه عده هم قایق سواری … چند نفر هم جت اسکی  رو ترجیح داده بودند…ضمن اینکه چند نفر هم بالای سرمون کایت سواری می کردن و قطعا مناظر زیباتری نسبت به آنچه من میدیدم رو مشاهده می کردند …

بعد از چند ساعت وقت گذرونی و لذت بردن از دریا دوباره به همون رستوران صبح بازگشتیم که ناهار رو که از قبل لیست گرفته بودند بخوریم..ضمن اینکه میشد ناهار رو تو فضای بسته و زیر کولر خورد این امکان هم وجود داشت که  در فضای باز که موسیقی زنده و بسیار شادی هم در حال اجرا داشت ناهار رو صرف کرد. من ترجیح دادم غذای شمالی بگیرم و به همین دلیل باقالی قاتوق سفارش دادم . صبحانه و ناهار هم با تور بود و از هزینه ها بی اطلاع هستم. بعد از صبحانه به سمت ماسال حرکت کردیم و پذیرایی بستنی و کیک  هم لذت ادامه مسیر را بیشتر کرد. از زیبایی مسیر و جاده های شمال که لازم نیست توضیحی بدهم و فقط به تصاویر بسنده می کنم.

  • آبشار ویسادار

بعد از اون با اتوبوس به سمت آبشار ویسادار حرکت کردیم. تا یه جایی رو می شد با اتوبوس بریم ولی بعدش چون جاده ها خیلی باریک و پیچ در پیچ می شد اتوبوس نمی تونست جلوتر بره و بقیه مسیر رو باید پیاده می شدیم و با مینی بوسهای محلی که آماده ایستاده بودند تا آبشار می رفتیم (کرایه هر نفر ۱۵ تومن اضافه بر هزینه تور اخذ گردید) . بعد از حدود نیم ساعت به فضای آبشار رسیدیم .

آبشار در مکانی شبیه دره واقع شده بود و ضمن اینکه  از روی پل می شد پی به عظمت و زیبایی آبشار برد. از کناره های پل هم مسیر شیبدار پلکانی نه چندادن ایمنی وجود داشت که می شد تا پایین آبشار رفت. اطراف آبشار هم صنایع دستی و خوراکی برای فروش وجود داشت. یکی از همراهان که تا نزدیک حوضچه زیر آبشار رفته بود متوجه عمق حوضچه نشده بود و بعد کلی جیغ و داد تونست بیاد بیرون و خوشبختانه  به خیر گذشت. اطراف آبشار هم که فضای زیبا و جنگلی داره و کمی قدم زدیم و از زیبایی حظ کردم و کمی عکاسی کردم.

  • اولسبلنگاه

هوا داشت تاریک می شد که با مینی بوسها برگشتیم به اتوبوس  و به سمت اولسبلانگاه حرکت کردیم. تقریبا داشتیم وارد جاده نهایی به سمت ماسال می شدیم که  برای عبور از روستای آخر ایست بازرسی و گشت داشت. از مامورین سپاه و فرمانداری و لباس شخصی ها و رییس گردشگری همه و همه جمع شده بودند و اتوبوس رو متوقف کردند. هر آنچه که قابل چک کردن بود از کارت راهنمای تور و مجوز تور تا حجاب همسفرها (که به شکلی اغراق شده نیز رعایت شده بود) و نسبت مسافران با هم و گواهینامه راننده…چیزی حدود دو ساعت ما  رو معطل کردند و با اینکه بهانه ای برای توقف ما نداشتند و ظاهرا همه چیز بی عیب بود در نهایت گفته بودند باید پیاده بشید و با مینی بوس های محلی ادامه مسیر رو برید…در تمام این مدت راهنمایان تور و راننده و تعدادی از مسافران که طاقتشون طاق شده بود به تیم مذاکره کننده اضافه می شدند … در نهایت همسر شهید گرانقدری که بین مسافرها بود به دادمون رسید و مجوز عبور صادر شد و به سمت اولسبلانگاه روانه شدیم.

به محل مورد نظر رسیدیم ..فضای دلنشینی بود که حدود ده تا کلبه چوبی دور هم  ساخته شده بود و وسط کلبه ها زیر درخت هم تختی بزرگ برای معاشرت وجود داشت. کلبه خانمها و آقایون را مجزا کرده و در هر کلبه  5- 6 نفر جا داده شد.

 کمی استراحت کرده و برای شب نشینی و بازی پانتومیم به تخت وسط حیاط بازگشتیم. بازی های دسته  جمعی ، با همسفران پرانرژی و شاد زیر نور ماه وسط جنگل و طبیعت باشکوه اونجا فضا را دلچسب تر می نمود.

برای صرف شام به رستوران کوچکی که روبروی محل اقامتمون بود رفتیم و شام را هر کس مهمون خودش بود. من شامی کبابی خوردم که قیمتش ۱۸ هزار تومان بود. پس از بازگشت از رستوران، هوا رفته رفته سردتر شده بود.. آتشی برپا کردیم و چای و سیب زمینی آتشی تهیه شد و ساعتی دور آتیش نشستیم و همسفرانی که صدای خوش تری داشتند برایمان آواز خوندند.

برای خواب هم در کلبه ها بخاری نفتی گذاشته بودند و وسایل خواب، که البته همراه داشتن پتوی مسافرتی و ملحفه شخصی توصیه می شود.در اون ارتفاع موبایلها آنتن  نمی داد و برق هم که به وسیله موتور برق تهیه می شد ساعت ۱۲ شب قطع می شد. قیمت کلبه ها حدود صد الی صد و پنجاه هزار تومن با توجه به بزرگی و تجهیزاتشون متغیر بود که البته برای ما هزینه با تور بود.  حس بیدار شدن تو کلبه چوبی وسط جنگل و تماشای جنگل غرق در مه از پنجره کلبه بود که نذاشت بیشتر بخوابم و زود بیدارم کرد … مدت زیادی بود که داشتم بیرون رو نگاه می کردم و سراپای وجودم تحسین شده بود.

صبح برای صبحانه، خامه و پنیر محلی تهیه شده از گاوهای همان دور و بر و املت بسیار خوشمزه آماده کرده بودندک

مسحور فضای مه آلود ، زیبا و رازآلود اطراف کلبه به قدم زدن و لذت بردن از زیبایی بکر و خارق العاده پیش رو گذراندم.

کم کم همه جمع شدند و با ماشینهای بزرگ باری پشت بازی که ظاهرا به مقصود گردشگری گروهی تهیه شده بود و در دیگر ایام سال مخصوص حمل برنج بود به سمت ییلاقات ماسال که فکر کنم اسمش نم نمه پشت باشه بالا رفتیم (نفری ۱۰ هزار تومن از هر مسافر اخذ گردید)…به یاد دارم که با ساعت مچی که دستم بود تا ارتفاع ۲۵۰۰ رو اندازه گرفتم.

در این مکان زیبا همه پیاده شدیم .. مبهوت زیبایی بیکران و غرق تماشای عبور ابر و مه بر بلندای کوهها ایستاده بودم و در حالی که مه غلیظ همراه با نسیم در حال عبور صورتم را نیز نوازش می کرد با خودم فکر می کردم که چقدر خوبه که ایران، گیلان و مازندران رو داره… و چقدر حیف بود اگر ما این زیبایی های خارق العاده رو تو ایرانمون نداشتیم و چقدر حیف تر که من دو سال رشت درس خوندم و وقت نداشتم همه زیبایی هاشو ببینم…

من که از دیدن اون همه زیبایی سیر نمی شدم .. دلم می خواست با تمام وجودم همه اون تصاویر رو ببینم و در ذهنم ثبت کنم.

هوای تمیز اونجا رو نفس بکشم و ریه هامو پر از اکسیژن و هوای تازه کنم برای بازگشت به هوای  آلوده و سرزمین خشک شهری که کار میکنم که البته  اون جا هم یه گوشه از ایران زیباست…یه گوشه ثروتمند محروم.

همانطور که همه داشتند از زیبایی بهره می بردند و مشغول عکاسی بودیم فریاد برادر جوان و  محترمی که ظاهرا  از لباس شخصی های گشت روز ورودمون بود سکوت را در هم شکست. ظاهرا ایشان با خانواده در حال پیکنیک وعبور از این مکان زیبا بودند که بیاد آوردند ما مسافران همان اتوبوس هستیم و در حالی که اظهار پشیمانی می کردند چرا مجوز عبور اتوبوس ما رو صادر کرده اند و اصلا نباید به ما اجازه ورود می دادند  به حجاب یکی از همسفران نوجوان معترض بودند  و ..

 خداوند همه چیز به ایران داده ..این همه تنوع اقلیمی ، تنوع آب و هوایی …تنوع زیبایی …جنگل و کوه و دریا و بیابان و صحرا و رود و آبشار و غار و برف و بارون و آفتاب و….چقدر حیف است که در زمینه گردشگری تا این حد در دنیا ضعیف و مهجورهستیم .پتانسیلی که می تونه درآمدی بیش از صادرات نفتی برای کشور ما داشته باشه.  بالاخره زمان خداحافظی با اون مکان زیبا فرارسید به کلبه ها بازگشتیم و ناهار را در همان رستوران محلی مهمان تور بودیم و من میرزاقاسمی انتخاب کردم.

در مسیر بازگشت به تهران در رودبار برای خرید سوغاتی توفق داشتیم و تو جاده بودیم که بازی اول ایران در جام جهانی شروع شد.. بازی ایران-مراکش رو از طریق موبایل من که ظاهرا تنها موبایلی بود که انتن میداد با کیفیت و صدای نه چندادن خوب به شکل دسته جمعی دیدیم و هیجان تماشای بازی فوتبال در اتوبوس با همسفران پرشور که حتی لباس تیم ملی رو هم تنشون کرده بودند تجربه جالبی بود و درست زمانی که به مراکش گل زدیم به میدان آرژانتین رسیده بودیم و سفر نیز با حالی خوش به اتمام رسید.

نویسنده : الی